شورانه های شوریده

مینویسم
شورانه های شوریده

سالبه جزئیه ای هستم ، رشته ی اقتصاد ،شاید لمعه ای هم بخوانیم ...

محصَلم در مشهد مقدس ...
______________
------------
میخواهم بنویسم آنچه دل شوریده ام می خواند ...


شاید هم دغدغه های اقتصادی از جنس اسلامی .
با کمی چاشنی تمدّن اسلامی .

هرچند اینجا هرگز محل خوبی برای انتشار اندیشه ها و تفلسف نخواهد بود...

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمد عابدینی» ثبت شده است

ظهور

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۲۰ ب.ظ

آقای من ...

نـفـس کـه مـی ـکـشـی

هـوای شـهـر عـوضـ مـی ـشـود

پـلـکـ کـه مـی ـزنـی

ابـر ـهـا بـغـضـ مـی ـکـنـنـد

گـام بـردار مـولای مـن !

و گـسـل ـهـای زخـمـی انـتـظـار را

بــــی قــــــــرار کــــن

.
.
.
محمد عابدینی

تمجیدیه

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۱۶ ب.ظ


ما حوزویان.....

ما حوزویان طلایه داریم
از وضع جهان گلایه داریم

یک دست رسائل و مکاسب
در دست دگر کفایه داریم

در حوزه به جای واحد و ترم
ما رتبه و سطح و پایه داریم

درس علما شفاء و اسفار
ما مبتدیان بدایه داریم

در این قفسه کتاب منطق
در آن قفسه هدایه داریم

چون آخر علم و عقل هستیم!
در سال نهم نهایه داریم

هم مثل چراغ می درخشیم
هم بر سر خلق سایه داریم

ما را نتوان شناخت هرگز
ما سیصد و شصت لایه داریم!

محمد عابدینی

طعم کلامش چه شیرین است ...

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۳۸ ق.ظ

شعری از دوست عزیزم , طلبه فاضل ، محمد عابدینی(زید عزه)


"تا کی به تمنّای وصالِ تو یگانه"
با خاطره هایت بروم شانه به شانه؟

حالا که قرارست در این بغضِ گلوگیر
شعری بنویسم پر از آواز و ترانه،

باید بنشینم و به شکلِ غزلی ناب
حرفِ دلِ خود را بنویسم پسرانه

تا سبز شود بر اثرِ معجزه ی عشق
بر شاخه ی خشکِ غزلم باز جوانه

مصراع به مصراع، غزل هیزمِ عشقست
تا طاقِ فلک می کشد این شعر زبانه

سهم من ازین عشق فقط حسرت و آهست
بر وفقِ مرادِ دلِ من نیست زمانه

روزی دلِ این بغض چنان می شکند که
"اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه"

محمّد عابدینی


1392.9.15

سایت در سایت

شنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۳، ۱۰:۵۸ ق.ظ


این چه احساس عجیبی است که در دل دارم؟
چند وقتی است که با عشق تو مشکل دارم

گاه زل می زنی و گاه به من می خندی
این چنین است که عشقی متزلزل دارم

بنِشین... حوصله کن... اوّل راهیم هنوز
مثل این مسئله بسیار مسائل دارم

پلک می بندی و بخت همه را می بندی
سهم من چیست؟... از این بخت چه حاصل دارم؟

شهر نو می شود... انگار دلم در طرح است
آخرِ کوچه ی بن بستِ تو منزل دارم

آنقدَر پُر شده از خاطره هایت ذهنم
در دلم حسرت یک سکته ی کامل دارم

تا تو خرمای سرِ سفره ی افطار منی
باز بر ذمّه ی خود روزه ی باطل دارم

ساده می خندم و تو ساده به من می خندی
این چه عشقی است که در دلْ منِ جاهل دارم؟

گیرم این عشق چو دریا و تو ساحل باشی

منِ ماهی چه نیازی به تو ساحل دارم؟

سایت در سایت به دنبال تو می گردم... آه
مدّتی هست که اینترنت شاتل دارم

با تو چت می کنم و راه مرا می خواند
مشکی نیست... بمان... من خطِ رایتل دارم

...

می روم تا نشود دیر کلاسم... یا حق!
صبح ها... ساعت ده... درس رسائل دارم

محمّد عابدینی
1393.1.29