شوریده

مینویسم

شوریده

مینویسم

شوریده

سالبه جزئیه ای هستم ،
اندکی لمعه هم خوانده ایم
مقداری هم درس فلسفه.

مسافر بین الحرمین ؛ مشهد و قم
______________
------------
رجعت دوباره ای به وبلاگ


شاید دغدغه های دانستن
با کمی چاشنی تمدّن اسلامی .

هرچند اینجا هرگز محل خوبی برای انتشار اندیشه ها و تفلسف نخواهد بود...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۴۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

ارغوان

چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۱، ۰۳:۴۸ ب.ظ

ارغوان،

شاخه‌ی هم‌خون جدا مانده‌ی من،

 

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی است هوا؟ یا گرفته‌ است زمین؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است، آفتابی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست.

 

آنچه می‌بینم دیوار است. آه این سخت سیاه، آن‌چنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس، نفسم را بر می‌گرداند.

 

 

سایه

منزوی

شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۴ ب.ظ

در گیر و دار عشق تو من منزوی شدم

حاشا که عشق تو رودم لحظه ای ز سر

________

 

مرتضی کمال

( مشهد مقدس )

6 / 12 / 95

نگار من

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو

سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟

نشان تو، گه از زمین گاهی، ز آسمان جویم

ببین چه بی‌پروا، ره تو می‌پویم، بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بکو کجایی؟

به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟

فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی؟

 

یک دم از خیال من، نمی‌ روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

 

تا هستم من، اسیر کوی توام، به آرزوی توام

اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟

 

سبحه

 

دلم برای تسبیحم تنگ شده ؛ تو میدانی چرا .

بستان

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

گویی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

 

 

پ.ن: جان در بدن ندارم...

طبیبم

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۷ ب.ظ

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟


ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

حضور دائم

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۴۳ ق.ظ

مـــــرا چگونه نباشد حـــــــــضور دائم یارم

کــه زخــم میزنـدم این شکوفه های بهارم


مرا چنان که ببینی سخن کـــــجا بنشانم

تویی تو لاله ی صبح و ستاره‌ی شب تارم


اول اردیبهشت ۱۳۹۵- مشهد

مرتضی کمال



جهاد

ما را رها کنید

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۶ ق.ظ

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بـــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــی می توان رسید به دریا ازین ســراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر “منم” تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیــار و دفتر بیهوده پــاره کن
تا کی کلام بیهده، گفتـار ناصـواب

امام خمینی (ره)

پاییز

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۳۴ ب.ظ

من عاشق و تو دلربا ...


محرم

زندگی کن لحظه ها را

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۲ ق.ظ

تبریک به دوست عزیزم حسین آقا مودب.
حسین مودب

ان شاءالله موفق باشی.


یاعلی

بر مزار من ...

شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۰۵ ب.ظ

خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد 

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن‌که من نمانم، به‌چه کار خواهی آمد

غم و قصه فراقت بکشد چنان که دائم
اگرم چو بخت روزی به‌کنار خواهی آمد

منم و دلی و آهی، ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به‌امید آن‌که روزی به شکار خواهی آمد

کششی که عشق دارد، نگذاردت بدینسان
به‌جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد!

به‌یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد

امیر خسرو دهلوی

 

یا اباعبدالله 

به مزار خواهی آمد؟!؟

ظهور

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۲۰ ب.ظ

آقای من ...

نـفـس کـه مـی ـکـشـی

هـوای شـهـر عـوضـ مـی ـشـود

پـلـکـ کـه مـی ـزنـی

ابـر ـهـا بـغـضـ مـی ـکـنـنـد

گـام بـردار مـولای مـن !

و گـسـل ـهـای زخـمـی انـتـظـار را

بــــی قــــــــرار کــــن

.
.
.
محمد عابدینی

تمجیدیه

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۱۶ ب.ظ


ما حوزویان.....

ما حوزویان طلایه داریم
از وضع جهان گلایه داریم

یک دست رسائل و مکاسب
در دست دگر کفایه داریم

در حوزه به جای واحد و ترم
ما رتبه و سطح و پایه داریم

درس علما شفاء و اسفار
ما مبتدیان بدایه داریم

در این قفسه کتاب منطق
در آن قفسه هدایه داریم

چون آخر علم و عقل هستیم!
در سال نهم نهایه داریم

هم مثل چراغ می درخشیم
هم بر سر خلق سایه داریم

ما را نتوان شناخت هرگز
ما سیصد و شصت لایه داریم!

محمد عابدینی

به جهاد مغنیه ی عزیز...

شنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۴۶ ب.ظ

به جهاد مغنیه ی عزیز...

پروا نکرد لحظه ای از التهاب ها
ره گم نکرد در گذر از پیچ و تاب ها


فهمیده وار دل به هیاهوی نیل زد
دلخوش نشد به وعده ی آبِ سراب ها


وقتی شنید نغمه ی "احلی من العسل"
راضی نشد به مستی دیگر شراب ها



راه "جهاد" ، خط پدر ، راه عشق بود
راه حسین(ع) و راه تمام ثواب ها



جانم فدای نام شریف پیمبرم
عشق نبی ست پایه ی این انقلاب ها



"تبت یدا" نوشت به سرخی خون "جهاد"
دشمن بترس از تب اینسان خطاب ها


"حسین مودب"

طعم کلامش چه شیرین است ...

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۳۸ ق.ظ

شعری از دوست عزیزم , طلبه فاضل ، محمد عابدینی(زید عزه)


"تا کی به تمنّای وصالِ تو یگانه"
با خاطره هایت بروم شانه به شانه؟

حالا که قرارست در این بغضِ گلوگیر
شعری بنویسم پر از آواز و ترانه،

باید بنشینم و به شکلِ غزلی ناب
حرفِ دلِ خود را بنویسم پسرانه

تا سبز شود بر اثرِ معجزه ی عشق
بر شاخه ی خشکِ غزلم باز جوانه

مصراع به مصراع، غزل هیزمِ عشقست
تا طاقِ فلک می کشد این شعر زبانه

سهم من ازین عشق فقط حسرت و آهست
بر وفقِ مرادِ دلِ من نیست زمانه

روزی دلِ این بغض چنان می شکند که
"اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه"

محمّد عابدینی


1392.9.15

این بحر طویل است

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۰۵ ق.ظ

 به نام عشق

«این  صدای  تپش  قلبم  نیست

درحسینهء دل سینه زنی ست» 


عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟
 وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،
به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز
است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد،
گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه
به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،
دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است،
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد
 کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود
حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که
آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل
 عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی
به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم!
که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
 نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت
 به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی
 ،آجرک الله!

عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من
بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس
معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  
صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت
 زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم
تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من
 روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء
دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است
 شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز
مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی
 بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است،
و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است
 که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است
و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب
 همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،
 ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است
حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی،
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به
 خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی،
 قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

                                                                                                     زمستان ۸۶ / سوم محرم

 

اربعین

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ۰۱:۰۶ ب.ظ

از عشق زمین جام شرابی است لبا لب

وین چرخ نگونسار برین جام حباب است


جان می طلبد غمزه ات ای ساقی مستان

پیمانهٔ ما پرنشده است این چه شتاب است


از چشم سیه مست تو هستند جهانی

زان میکده ویران و خرابات خراب است


مگذار که یکذره بماند زوجودش

خورشید دل آرای ترا فیض نقابست


فیض کاشانی (رحمت الله علیه )


اخصّ

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۳۹ ب.ظ

عقل آمد عاشقا خود را بپوش
وای ما ای وای ما از عقل و هوش

یا برو از جمع ما ای چشم و عقل
یا شوم از ننگ تو بی‌چشم و گوش

تو چو آبی ز آتش ما دور شو
یا درآ در دیگ ما با ما بجوش

گر نمی‌خواهی که خردت بشکند
مرده شو با موج و با دریا مکوش

گر بگویی عاشقم هست امتحان
سر مپیچ و رطل مردان را بنوش

می‌خروشم لیکن از مستی عشق
همچو چنگم بی‌خبر من از خروش

شمس تبریزی مرا کردی خراب
هم تو ساقی هم تو می هم می فروش

مولوی

بدر و خیبر

جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۳۰ ق.ظ

نبض ما با نبض حیدر می زند
در رگ سبز پیمبر میزند

ما به عهد خویش کافر نیسیم
استخوان در حلق حیدر نیستیم

در "خمینی" روح حق گر منجلی است
روح "روح الله" همان "سید علی" است



فراق...

دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۳۵ ب.ظ

کاش شیخ عباس جایی از مفاتیح الجنان


ذکرِ تسکینِ فــراقِ کــربـلا را می نوشت ...

محرّم حسین (ع)

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۱۹ ب.ظ

از فیض کاشانی ، به عشق محرّم


ز الایش تن پاک شو چالاک بر افلاک شو

تا جان ز جانان برخورد نزدیک او گیرد وطن


ای فیض در دنیا بچش از جام عشقش جرعهٔ

در خاک تا مستی کنی تا عشق بازی در کفن


گر دیدهٔ جانرا جلی سازی بانوار علی

نزد حسینت جا دهد بنمایدت روی حسن